سيد محمد باقر برقعى

3429

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

هر شب بر آستان تو سر مىنهم مگر * روزى رسد كه پاىگذارى به سر مرا اى افتخار عترت ياسين كه ساخته است * خود فيض همجوارى تو مفتخر مرا شادم كه در مقام تو گرديده‌ام مقيم * دورم مران ز خويش و مكن دربه‌در مرا من را ز لطف ، دعبل ديگر حساب كن * وز جامه‌هاى خويش بپوشان به بر مرا گنجينهء معارف قرآن به دست توست * خواهم كز آن خزينه ببخشى گهر مرا تا آشناى تو نشود خوار نزد غير * هرگز مكن حواله به جاى دگر مرا تا آخرين نفس كه نگاهم به‌سوى توست * از لطف ، لحظه‌اى مفكن از نظر مرا روزى كه من ز عالم فانى سفر كنم * خوب است رحمت تو شود هم‌سفر مرا ازبس تو لطف كردى و من در عوض خطا * بار گناه و شرم شكسته كمر مرا من ريزه‌خوار خوان عطايت « مؤيدم » * تأييد كن تو بيشتر از پيشتر مرا يادگار پيغمبر ( ص ) آفتابى كز تجلّى بىقرينش يافتم * در فلك مىجستم امّا در زمينش يافتم ماه من تا پرده از رخسار نورانى گشود * مهر را شرمندهء نور جبينش يافتم خرمن گيسو پريشان كرد و من عشّاق را * چنگها بر تار زلف عنبرينش يافتم كيست اين محبوب دل ، آرام جان ، روح روان * كه آفرينش را به ذكر آفرينش يافتم اين محمّد صورت و سيرت ، علىّ اكبر است * آنكه حق را در جمال نازنينش يافتم جان پيغمبر حسين و او بود جان حسين * در دل درياى دين درّ ثمينش يافتم زادهء ليلا و مجنونش دل هر عاقليست * وارث طاها سليل يا و سينش يافتم گرچه نامش در شمار چارده معصوم نيست * ليك در انگشتر عصمت نگينش يافتم در وجاهت ، در بلاغت ، در ملاحت ، در كمال * يادگار رحمة للعالمينش يافتم در شجاعت چون على و در سخاوت چون حسن * در عبادت همچو زين‌العابدينش يافتم هاشمى و در جلالت بىنظيرش ديده‌ام * فاطمى و با امامت همنشينش يافتم گر نبود او را شهادت بد امامت را سزا * كز ولايت چون اميرالمؤمنينش يافتم چون ادب‌پروردهء دامان علم و حكمت است * با علوم اوّلين و آخرينش يافتم كيست موسى در حضورش بندهء خدمتگزار * كيست عيسى اندر اينجا خوشه‌چينش يافتم مىستايد دشمنش بر همّت و آزادگى * همّت او را ز عزم آهنينش يافتم